تبليغاتX
وقتی زمان می ایستد
وقتی زمان می ایستد

زمان اینقدر سریع و بیرحم می گذره که آدم اصلا متوجه نمیشه چجوری شروع شده....بدتر از اون مال وقتیه که ببینی زمان از دستت رفته و تو هیچ کاری نکردی.

اما چیزی که من می خوام بگم ، يه كم هضمش راحت تره.لااقل واسه خودم!اونم اينه كه اين وبلاگ دو ساله شده و من بي خبر بودم!

دوسال نوشتن و از چيزايي گفتن كه به مذاق بعضي ها خوش نميومد و ليچار بارمون مي كردن...دو سال از چيزايي نوشتن كه به نظر من به قدر كفايت عادي بودن و بخشي از زن بودن رو به نمايش مي ذاشتن.

دو سال تمرين تو فضاي مجازي به من ياد داد كه هنوز راه زيادي براي رفتن براي تحمل همديگه داريم و حتي يه عكس عاشقونه مي تونه چه حرف ها رو پشت سر آدم بكشونه.

البته نمي خوام نظر لطف خيلي از دوستاي خوبي رو از طريق همين صفحه مجازي پيدا كردم رو فراموش كنم كه نظراتشون را آزادانه مي گفتن تا بحث كنيم.

با اينحال من فكر مي كنم بشه باز هم يه نگاهي به آينده دشت و باز هم نوشت...نوشت و نوشت تا جايي كه ميشه.

واس همين ازتون مي خوام از نظر خودتون ، بهترين و بدترين مطلبي رو كه نوشته شده بود رو ، چه توسط من و چه توسط پيشالي عزيزم ، رو بگين...

حتما حتما ، من و پيشالي اين كامنت هاتون رو با دقت مي خونيم و سعي مي كنيم تا اونجا كه مي شه جبران گذشته بكنيم.

اين شما و اين ۹۴ مطلبي كه تو دو سال خوندين!

شنبه بیست و سوم آبان 1388 Bad Girl | |

این داستان واقعی است/

بوی چندش آور و هولناک دستشویی پارک آزاردهنده تر از آنی است که کسی بخواهد کاری جز قضای حاجت- که از این اصطلاح بی نهایت بیزارم - را انجام دهد.کثافت ، از ديوارهاي دستشويي عمومي پارك مي ريزد و بوي تعفنش خفه كننده است.

صداي ناله اي ظريف مرا به خود مي آورد..دچاري نوعي هوشياري كنجكاور گونه مي شوم..هواي آلوده ي داخل دستشويي مرا تقريبا دچار بي حسي كرده است و اين صداي ظريف تز من مي خواهد كه به او گوش كنم..

شايد هم نمي‌خواهد چنين دخالتي در كيفيت صداي داشته باشد..شايد هم اصلا به اين مسايل بها نمي دهد...و صاحب صدا ، سرش به كار خودش است و متوجه حضور كسي در ۲۰ سانتي متري خود نيست.

و شايدهاي ديگري كه نمي خواهم فهرستشان كنم...

صدايي بم ، ميان صداي زير كه هنوز ناله مي كند ، مي آيد..."كنج كاوي" ، اين حس لعنتي ، وادارم مي كند كه سعي كنم جزييات لغات را استخراج كنم...نمي توانم!

صداي ناله ، شدت بيشتري به خود گرفته است...به نظر مي رسد هوايي دونفره در فضايي محقر و كثيف شكل گرفته است...دارمش نیده هایم را چون پازلی کنار هم می چینم و اینها را مجسم مي كنم:

صداي بم مي گويد:درش بيار!...بلاخره گيرت آوردم.
صداي زير مي گويد:خودت درش بيار  ، تنبل خان...!

صداي ناله هاي ظريف ، از خيلي ضعيف كم كم شدت مي يابد ،تا در مرز ضعيف بايستد..صداي ولع بمي هم آميخته به آن صداي ظريف است...صداي ظريف كمي بعد به صدايي مثل خفه شدن با تناليته خيلي كم تبديل مي شود..مثل اينكه دستي ، جلوي دهانش را گرفته باشد.

صداي در مي آيد..صداي بسته شدن در...صدايي دخترانه ميگويد:بذار ببوسمت و صداي بوسه اي عاشقانه در محيط كثيف دستشويي پارك مي پيچد.

چهارشنبه ششم آبان 1388 Pi$@li | |

روبرویم ننشین
پاهایت
حواسم را پرت می کنند

چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 Pi$@li | |

گوشی را گذاشت ، لبخندي آرام بر لابنش نشست...نه از ان لبخندهايي كه موقع حرف زدن با دوست ديگر بر لب مي نشست و بيشتر لبخندي بود از سر شيطنتي زيركانه ، بلكه لبخندي بود از سر آرامشي كه از آن سوي سيم منتقل شد.

در يك لحظه تمام ان سالها از ذهنش مرور شدند...همه خاطراتي كه با فرد آنسوي خط داشت را به سرعت از ذهنش گذارند...خاطرات تلخ و شيريني كه از پشت مهمان تلفن آغاز شده بود..آن روزها برايش مزاحمي بيش نبود و اين روزها همراهي مطمئن..

همه اين رابطه در صدايي خلاصه بود و طرحي تجسمي از سيماي پسري جوان..پسري با چشم هاي روشن ، موهايي مشكي و درهم  و سيمايي آراسته.

نه حضوري ، نه عكسي و نه حتي لمسي..همه آن روابط از همان روزي شروع شد كه پسرك به قصد مزاح يا جد به او گفت:اگر يكي بخواد از پشت تلفن بهت بگه مي خوام تا ته دنيا همراهت بمونم چي ميگي؟!

و اونم براي اينكه جوابي در خور به پسر بدهد گفت:مي گويم باش تا صبح دولتت بدمد!

--------
الان چهار پنج سال است كه اين دو ، از پشت تلفن باهم ارتباط دارند..قسم خورده اند همديگر را هيچوقت نبينند...اين دو عاشق ترين زوج اين خياباننند...خيابان شانزدهم شرقي در آمستردام!

باورت مي شود هنوز هم همين دوستي ها پيدا مي شود؟!نه؟!!حق داري چون من هم امروز فهميدم وقتي با دختره در مترو صحبت مي كردم!!

پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 Bad Girl | |

۱) هه..هه..هه!
دو بازدید در روز!
دیروز فقط دو بازدید داشتم...خیلی بامزه اس نه؟!

۲) با کمک پیشالی ، میرور جدید وبلاگمان را راه انداختیم..اینم آدرسش.http://www.pishali.ciooc.comمن بعد ، مطالب را در هر دو وبلاگ خواهد دید.

۳) مطلب قبلی پیشالی صدای خیلی ها را در آورده است.من به عنوان یک زن نمی توانم قضاوتی در مورد آن داشته باشم.شاید نوشته پیشالی خیلی هنجار شکنانه و آوانگارد باشد اما هرچه باشد سخنی است که گویا از سر تنگی دل بر آمده است.

فکر نمی کنم نوشته هایی از این دست اینگونه که خیلی ها در کامنت های خصوصی شان آورده اند ضربه به اخلاقیات باشد و ...

باری به هر جهت. به نظر شخص من به عنوان یک زن این احساسات قابل ستایش است و احترام...بیاد داشته باشید که این احساسات در شرایطی طرح می شوند که پای احساسات یک پسر به دوست دخترش میان است نه چیز دیگر...دوست دختری که پیشالی را ترک کرده است.

با اینحال هستند میان مخاطبان وبلاگ که شخصیت حقیقی پیشالی عزیز را به خوبی می شناسند و حتی با او معاشرت دارند اما به نظر من لو دادن شخصیت فردی که بر پایه اعتماد به من اینجا مطالبی می نویسد اخلاقا کار درستی نیست.

این مساله وقتی اساسی تر طرح میشود که کسانی تنها با یک اسم بی سر و ته که هیچ هویتی را تبیین نمی کنند خواستار افشا شدن هویت پیشالی عزیز هستند.

خانم نقطه عزيز...حدسیات شما می تواند درست باشد و یا نباشد..ايكاش رد پاي مشخص تري از خودت به جا مي گذاشتي كه من هم در هم كلام شدن با تو ريسك پذيري ام را بالا ببرم..

چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 Bad Girl | |

مهتاب عزیز!

دیشب که آمدم خانه ات خیلی خسته بودم..خسته زندگی و خسته اختلافی که با دوست دخترم پیدا کرده بودم..

عادت های عجیب و غریبی پيدا كرده است..مي گويد مي خواهم تنهاباشم...تنهاي تنها آنقدر كه در اين تنهايي به چيزهايي برسم.

راستش نمي دانم چه چيز قرار است بر او مكشوف شود و به قولي حجاب از رخ بردارد و باز هم به قولي آن چيست كه روي ماهش از او نهان است...

با اينكه در اين موقعيت به او بيش از هر چيزي نياز روحي و جسمي داشتم نتوانستم قانعش كنم كه مرا ترك نكند..با خودخواهي خاصي كه داشت تركم كرد..

آن روز بعد از يك منگي مفصل از اين قضيه ناخواسته و ناگهان كه هنوز هم از شوكش بيدار نشده ام آمدم خانه ات تا كمي كنارت به همن حسي در آيم كه هميشه كنارت آن حس را داشته ام:آرامش!

زنگ زدنم از آن روي بود كه اگر احيانا كسي پيشت هست را به گونه اي از خانه دو در كني تا خلوت من راحت تر باشد..مي داني ، مدتها بود آغوش گرمت را نچشيده بودم و منتظر بهانه اي بودم كه آن آغوش گرم با سينه هاي پرمهر و نوازش هاي صميمي ات را در بربگيرم و كمي همان جا نعشه شوم!

زنگ نزدم كه به خودت برسي ،آرايش ناشيانه كني ، يا چه ميدانم آن كرم پودر تاريخ گذشته اي را كه بوي خيلي بدي هم دارد را به صورتي بمالي آنهم دور چشماني كه من عاشق سياه هاي دورش بوده ام...اصلا قشنگي چهره ات از آن هاله سياه رنگي بود كه دور چشم هايت ميان صورت سفيدت جا خوش كرده بود.

نيامده بودم تا با اندامت ور بروم..آمده بودم كمي از بازي هاي زنانه اي كه اين دختر سرم آورد ،  سر در بياورم و اينكه اين پريود چقدر طول ميكشد و من بهترين كاري كه مي توانم بكنم چيست؟اينكه منتظر  باشم او اين دوره را سپري كند يا بالكل فراموشش كنم.

دوستش دارم مهتاب جان..دوستش دارم.هنوز هم به او فكر مي كنم..هنوز كه هنوز است دلم براي آن صداي ظريف دارد دلم مي تپد...براي آن خنده هاي قشنگ و آن لحن متشخصانه اش در حرف زدن.

مهتاب نازنين!

بگذار دوستي مان همين جوري بماند ..بگذار بوي تن عرق كرده ات مرا در آغوشت بيهوش كند..من ميانه اي با عطر ۲۱۲ ندارم كه هورمون هاي خفته جنسي ام را بيدار كند! همان صورت صافت را دوست دارم كه وقتي گردنت را بو مي كنم دستم را رويش مي كشم..همان لب هايي را دوست دارم كه وقتي حرف مي زني ، بي رنگ و لعاب دوستش دارم.

بگذار حاشيه هاي زنانه در دوستي مان نباشد..چون مهتاب جان ، من هيچوقت هيچوقت هيچوقت به تو به چشم يك مانكن زنانه نگاه نكرده ام..تو را دوستي ديده ام كه خيلي آگاه است و تجربه زيادي دارد  براي همين وقتي كم مي آورم به تو پناه مي آورم..به بلوك سوم ، طبقه چهارم زنگ دوم:"خانه مهتاب"

دوشنبه دوم شهریور 1388 Pi$@li | |

به شکلی غیر قابل تحمل از فقدان آنچه درکتاب های مذهبی ماری به اشتباه تحت عنوان "نیاز جسمی"ازآن نام برده می شد رنج می بردم.

علاقه ام به مونیکا بیشتر از آن بود که به اصطلاح نیاز جسمی ام با زنی دیگر را به وسیله او خاموش کنم...اگر در این کتابهای مذهبی ، به جای واژه رکیک "نیاز جسمی" واژه "تمایل به زن" به کار می رفت، بهتر بود.

عقاید یک دلقک؛هاينريش بل-ص ۳۶

چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 Pi$@li | |

نعشگی یک ویژگی منحصر بفرد دارد که کمتر چیزی این ویژگی را دارد و آن خود نعشگی است...نعشگی دربردارنده همه ویژگی های حالتی است که یک انسان می تواند در آن از همه دنیا آسوده شود.

یه جورایی شبیه همان خلسه شرقی است..با این فرق که آنجا در خلسه ات منتج از یک سری اوراد و اعمال متافیزیکی است و اینجا نعشگی ات از یکی دو بطری ودکا یا امثالهم بوجود می آید.

آنجا روحت در همان هپروتی است که در نعشگی است..ذهنت از همه مشکلاتی که داری خلاص است و آزاد..فقط به این فکر می کنی که هیچ مشکلی نداری.

نعشگی با الکل یک امتیاز با نسبت به نعشگی با علف و کراک و این مزخرفات را دراد که در آنجا نعشگی ات دست خودت است...انتخابی است.امروز می توانی نعشه باشی و برود تا سه چهار روز دیگر هوس نعشگی به سرت بزند.

اما نعشگی با مزخرفات افیونی پدرت را در می آورد...یک ساعت دیر کند همه بدنت درد می گیرد...خوشبختانه من ترجیحم همین الکلی جات است که نهایتا یکی دو سه ساعت مخت را تعطیل میکند و بعدا می شوی همان آدم...دیر هم نمی شود و...هر وقت بخوری  همان اولی است!

نعشه که هستی مغزت کار نمی کند..گوشت صدایی نمی شود.بدنت تقریبا بی حس است چشمهایت چیزی را به درستی تشخیص نمی دهد و مهمتر از همه نمی توانی به چیزی فکر کنی... مخصوصا گرفتاری هایت.

قدم زدن در عالم نعشگی لذتی دارد که آدم خیلی وقتها دلش نمیخواهد به دنیای رئال قدم بگذارد....آنجا که چند ساعت روی تخت افتاده ای و همه فکر می کنند مرده ای ، باشکوه ترین ساعت زندگی ات را سپری میکنی..مخصوصا اگر تنها باشی..تنهای تنها!

پنجشنبه هشتم مرداد 1388 Bad Girl | |

براي در ک زن ، زن شدن اجباری‌ست
هيچ مردی درک دقيقی از زندگی نمی‌تواند داشته باشد مگر آنکه کُس داشته باشد
هيچ مردي درک دقيقی از کير نمی‌تواند داشته باشد مگر آنکه کيرنداشته باشد.

پنجشنبه یازدهم تیر 1388 Bad Girl | |

ایرانی بودن یک واقعیت است و ایرانی ماندن یک متغیر..اما خیلی هایی که الان در ایران نیستند و به دلایل مختلف نمی توانند در این روزهای بزرگ کنار مردم دوست داشتنی ایران زمین بایستند اینجا "سبز پوشیده" روبروی نمایندگی های ایران به جنبش سبز کردم ایران ملحق شده اند و دنبال آرای خود هستند.

مردم عزیزم!خیلی سخت است دیدن صحنه هایی از ایران و مردمی بی دفاع که تنها امیدشان همدیگرند از بیرون بایستی و تنها هنرت این اشد که از فرسنگ ها فاصله داری با آنها همدردی می کنی..

دوستان نازنینم! اینجا قلب همه برای شما می تپد...می دانم این دلخوشکنک بی خاصیتی است و اساسا برای کسانی که آنجا تحت فشارند این حرف ها هیچ محلی از اعراب ندارد اما مطمئن باشید کنارتان هستیم و تا آخرین روزی که در خیابان ها هستید ما نیز با شما خواهیم بود.

این راهپیمایی ها سکوت شما همه را به وجد آوده است و همه به احترام این اقتدار متین و سنگین سر تعظیم فرود آورده اند..این هر چه باشد نشان از رشد و بالندگی مردمی است که می دانند چگونه اعتراض کنند و چه گونه مطالبه شان را پیگیری کنند.

تنها کاری کهمی توانم از پشتاین مانیتور ولی با قلبی سرشار از عشق نثارکنم امید است و امید..امید و امیدوارم همه چیز آنی شود که می خواهید.

دوستتان دارم!

جمعه بیست و نهم خرداد 1388 Bad Girl | |

....دختر عمه ام به من رساند كه هركاري مي خواهم بكنم ، بكنم.چون خواستگاري دارد كه پدر و مادرش هم موافق اند و مي خواهند بدهندش به او..اين سياست را اغلب دخترهايي كه مي خواهند شوهر كنند به كارش مي بردند..

گاوخوني ، جعفر مدرس صادقي..ص 40

 

جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 Pi$@li | |

این روزها کتابی می خواندم از نویسنده ای که زنی است حدودن ۴۰ ساله...داستان اقتباسی ناشیانه از آوگوستوس هرمان هسه است..این خانم جنسیت تک تک شخصیت ها را بابازنویسی عوض کرده و داستانی نو را به قول منتقد ادبی مجله فاستوس -یک مجله تخصصی داستان در شهر هارلم- جعل کرده است.

یعنی آوگوستوس در این داستان که اصالتا یک پسر است به دختری زیبا بدل شده و همه افرادی که در زندگی آوگوستوس آمده اند مردان و پسرانی بودند که دوستش داشتند.

آن پیرمرد قصه هم جای خود را به یک پیرزن داده و مادری که در کار نیستو جای او پدری حضور دارد که همسرش از قرار معلوم فاحشه یکی از کاباره های آمستردام است!که یاد آورشخصیت صنوبر در داستان بادبادک باز است.

خود نویسنده در مصاحبه ای با یک نشریه تخصصی داستان در شهر هارلم (شهری در جنوب هلند و مرکز استان هلند جنوبی) گفته که اثرش چیز جدیدی است و اینکه هسه این داستان را قبل از او نوشته یک اتفاق عادی است!

کاری به این ندارم که اساسا این مساله هست یا نه اما من که این قصه را می خواندم احساس می کردم نویسنده محترم شعور مخاطبانش را تا حد و قواره یک ادبی خوان حاشیه ای و پاورقی خوان روزنامه ای آنهم از نوع زرد پایین آورده است...

اما آن چیزی که توجه مرا به داستان جلب می کند و باعث شده خیلی دوستش داشته باشم بطن داستان است که دربرگیرنده جزییات خاصی است ..حتی اگر این فرض را بگذاریم که نویسنده محترم واقعن داستان هسه را نخوانده باشد و داستانش که "افسونگر" نام دارد داستان یکی از دوستانش درکاباره های زیززمینی آمستردام است (که هست) باز هم کار جذاب و بکری است.

داستان دختری که همه دوستش می دارند و بسیاری برای اثبات این دوست داشتن به کارهای عجیب و غریب دست می زنند..غرور خاص این دختر که شبیه آن را در فیلمی چون مالنا دیده ایم باعث شده است که سینه چاکان او برای هم صحبتی با او به کارهای عجیب و غریبی دست بزنند.

هر چند این نوع غرور برای من آزاردهنده و حتی بیزار کننده است و ترجیح می دهم چنین کسی را برای همیشه در لیست سیاه دوستانم  قرار دهم اما پایان داستان بسیار گیراست و آدمی را به وجد می آورد.

وقتی او به  دل می بازد و پسر جوان نیز در توجهی به او ، وی را به مرز جنون می کشاند و سرانجام به خاطر خودکشی در بیمارستان جان می سپارد من به رازی غریب در آفرینش پی می برم.

اینکه به دنیا آمدن هر اندازه هم بی معنا و عاری از هرگونه امیدی برای اینده باشدلااقل این یک پوئن مثبت را دارد که بتوانی لذت دوست داشتن کسی را بچشی و بگذاری یک نفر چنان دوستت بدارد که در یک شب بارانی که تا مغز استخوانت باران خیس شده است برایت هدیه تولد بیاورد.

و تو چنان شوکه شوی بخواهی او تو را در یک کاباره با موسیقی ملایم کنار خودش به رقص تانگو دعوت کند و خودت را آغوشش رها کنی و به هیچ چیز جز اینکه با یک دوست فوق العاده در حال هم رقصی هستی فکر نکنی.

امروز روز تولد من بود و من برای بیست و چندمین بار لذت دوست داشته شدن را چشیدم..فکر می کنم هیچ لذتی بالاتراز این در نیا وجود ندارد..

فروید که می گوید:آدمی با دانستن اینکه کسی دوستش می دارد به اعتماد به نفس غریبی دست پیدا می کند...

من همیشه به زاییده شدنم افتخار کرده ام..هرچند در برخی مقاطع از مادرم به خاطر تحمیل این زندگی بی هدف شاکی بودم ،اما سپاس گذار این بوده و هستم که دوستم می دارند و من نیز کسانی را در قلبم می پرستم...

چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 Bad Girl | |

سال که نو می شود بند دلم پاره می شود..شاید تعجب کنید اما هیچ لحظه ای در سال برای من از لحظه تحویل سال دلهره آور تر نیست..اینکه دارم بزرگ می شوم و هر سال باید به گذشته ای فکر کنم که دیگر مال من نیست.

به گذشته ای که شاید به بیهودگی گذشت و فرصت هایی که از دستشان دادم..به روزهایی که در تباهی گذشت و تنها دستاوردش حسرتی بود و آهی جانسوز.

با اینحال امسال که به کارنامه ی یک ساله ام نگاه می کنم و در روزهای پایانی سال مثل یک مربی سختگیر رژیم درمانی به خودم نمره می دهم و ارزیابی می کنم می بینم که نه!امسال وضعیتم بهتر از سال های گذشته بود.

امسال یعنی سال ۱۳۸۷ سالی پربار برای من بود..سالی که توانستم بسیاری از اهدافم را که در سررسیدم نوشته بودم را تیک بزنم.خیلی از کارهایی را که سال گذشته انجامشان نداده بودم را انجام دهم و درصد کمی از کارهایی که باید انجامشان می دادم هم انجام نشدند.

پس امسال نیازی نیست که افسرده مابانه با یاسی فلسفی بنشینم و بخوانم:"هر سال میگم دریغ از پارسال"

اما با همه اینها وقتی سال نو می شود باز تمام دلم می لرزد...بزرگ شدن برای من مفهومی رعب آور دارد..بزرگ شدن برای من یعنی شدن..تبدیل شدن به آدمی دیگر که قبلا نبوده ام و خداحافظی با کسی که یک سال با من بود.."تغییر".

لحظه تحویل سال برای من آغاز اراده ای برای تغییر است برای کسی چون من که همیشه به استقبال تغییر رفته ام شاید لحظه تغییر فصل رویایی ترین لحظه باشد.اما همیشه این ترس را داشته ام که نکند نتوانم...یا بهتر بگویم نکند در آخرین لحظه های سالی که دارد کهنه می شود بفهمم همانی بودم که سال قبل تر بودم..آنوقت با چه جربزه ای به استقبال بهار و تغییر بروم؟!!

بهار برایم فصلی باشکوه است..آنقدر باشکوه که می توانم احساسات نصفه و نیمه سانتی مانتالم را که خیلی هاشان در دروه نوجوانی متوقف مانده را برایش سرشار کنم..بهار برای من نوشدن پی در پی است....شکوفه ها شاعرانه ترین مفاهیم برا من در زندگی اند.

دوستی داشتم که ژاپنی می دانست..ژاپنی ها به شکوفه می گویند:"ساکورا"..کلی برای من زیر درختان تازه شکوفه زده هایکوهایی با مضمون شکوفه ها می خواند و من را به وجد می آورد...شاید باورتان نشود وقتی یاد آن روزها می افتم همه سلول های بدنم می خندند.

با همه اینها ، همه اینها را نوشتم تا بگویم:

"سال نو مبارک!"

شنبه یکم فروردین 1388 Bad Girl | |

۱:جام مشروب را سر كشيده ام...دچار رخوتي شده ام كه مدتها بود تجربه اش نكرده بودم..نمي دانم از مارك مشروبي است كه تازه خريده ام يا چون اوضاع روحي ام كشش زيادي به باده زدن در من ايجاد كرد ، اين حس را در من تقويت مي كند.

رخوتي كه اين روزها مرا مست و پاتيل كرده است از من موجودي بي خيال به همه چيز و همه كس ساخته...موجودي كه فقط نفس كشيدنشرا بلد است و مهمتر از همه وبلاگ نوشتن!

۲) قرار بود عيد بيايم ايران...دمي بياسايم...دلم براي ماهي تنگ بلور با سبزه گندم تنگ شده است..ياد بچگي هايم مي افتم كه با دستم ماهي قرمز توي تنگ را دنبال مي كردم و در درستم مي گرفتم...يادش بخير..چقدر ماهي كشتم!

۳) قرائن و شواهد از اين قرار است كه سال آينده گاو همه ملت ايران و جهانيان خواهد زاييد اين را اضافه كيند به "تغيير"جناب اوباما كه با انصراف خاتمي به مرحله جالبي وارد شده است.

۴ ) در عوالم چهارگانه ام(هپروت- دركوت-برهوت و ملكوت) اوشاعي است و قشقرقي...در خبر آمده است كه ديكر وبلاگ ننويسم...اين ميل به ننوشتن وقتي در من تقويت مي شود كه من را همچنان يك آدم بي قيد و بند به همه چيز و همه كس بدل كرده و...راستش را بخواهيد حسم اين است كه دنيا بي شنيدن فحش زيباتر است..

۵) خيلي ها كه اينجا آمده اند اين فكر خيلي بد و بي تربيتي را كرده اند كه من براي مرد جماعت و پسر ها نه تنها ارزشي قايل نيستم كه آنها را با متريالي به نام "گ.ه" در يك كاسه مي گذارم..البته و صد البته خوشحال خواهم شد تا دلايلي حداقل توجيه كننده رو ود تا اين عزيران بفرمايند چطور به اين نتايج علمي متقن رسيده اند...از من مي پرسيد زندگي بي مرد و پسر زندگي نيست..حمام زنانه است و مجلس روضه زنانه!

۶) ايام به كام...سال نو مبارك!

چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 Bad Girl | |

این روزها دیر به خانه می رسم...خیلی دیر..خسته هم می شوم..خیلی خسته..همانقدر نا دارم که نعشم را به مبل راحتی کنار پنجره برسانم..با کفش و با همان لباس بیرون روی مبل بنشینم تا مگر کمی استراحت کنم تا بعدش چیزکی بخورم که هم کفاف نهار باشد و هم شام!

وقتی به خودم می آیم که می بینم هم خانه ام لحافی رویم کشیده تا در هوای سرد آمستردام سرما نخورم..این روزها اینجا فقط باران می آید..و من به هم به یاد روزهایی که زیر باران می دویدم تا خیس خیس می شدم این هوس را می کنم که با موهایی افشان از باران تندی امان همه را بریده است لذت ببرم.

15 کیلو لاغر شدم! این ، به خاطر خیلی چیزهاست..به خاطر دلتنگی هایی که مرا دارند از پای در می آوردند به خاطر سنگینی درس ها و کارها و به خاطر یک خلا عاطفی عجیب!!...باورت می شود دارم کم آورم؟...من..منی که هیچوقت نگذاشته بودم هیچ چیزی کوچکترین مانعی برای رسیدن به اهدافم باشند؟..باورت می شود...؟ اگر نه ، پس باور کن که کم کمک دارم می شکنم...

عکسی که این بالاست برای اولین بار به انتخاب خودم نشد...یعنی سپردم به عزیزی تا مثل همیشه برای قلبی ساده و صمیمی انتخاب و طراحی کند...در مورد عکس همیشه من چندتایی عکس برایش می فرستادم تا یکی را که مناسبتر است انتخاب کند..این دفعه فرصت نشد عکس را انتخاب کنم و بخواهم که استفاده شود اما تاکید کردم حتما به بوسیدن ربط مستقیم داشته باشد.

عکس شد اینی که می بینید.به نظر خودم که حرف ندارد.بهانه ای شد تا درباره چند مساله کوچک صحبت کنم که فعلن فرصتش نیست.مسایلی مثل روابط انسانی و انجور چیزها...

این دو سه روزه اتفاقی برای افتاده که سخت دلگیرم کرده است..ساعت ها در خیابان های پرتردد و شلوغ اینجا قدم می زنم تا شاید کمی دلگیری ام کمتر شود..وضعت سختی دارم.خیلی سخت...این سختی شرایط را اضافه کنید به موادری که دارند از پای درم می آورند.

خلاصه اش اینکه حوصله ندارم...نه حوصله کار نه حوصله جواب دادن به ایمیل ها نه حوصله درس و نه حتی حوصله زندگی...دلم فقط یک دل سیر گریه می خواهد ...همین!

یکشنبه یازدهم اسفند 1387 Bad Girl | |

در خانواده مذهبی هم به دنیا نیامدن دردسرهای خودش را دارد..مخصوصا این که مجبور باشی مدت های مدیدی از زندگی ات را در در یک جامعه دینی هم زندگی کنی هم درس بخوانی..

اینکه مجبور باشی یک عمر ریاکارنه موهایت را زیر روسری ای پنهان کنی تا دل مردی یا پسری را نلرزاند..اینکه بخواهی بی آنکه بخواهی دور خود به عنوان یک دختر و دور "انسان" دیگری به عنوان پسر خط قرمزی بکشی تا بهت نزدیک نشود..

خط قرمزی که هردویمان را به شناخت دنیاهامان حریص تر می سازد..شناخت از کسی که وجودم بی او ناقص است و کمال وجودی اش به وجود من محتاج..

جدایمان می کنند تا مگر عمق این فسادی که معلوم نیست در چیست کم شود..دانشگاه که شروع می شود پسرک چشم به سینه های من دارد و به شلوار جین چسبانم و من چشم به ابروهای کمانی دارم که به زیبایی هرچه تمام تر رخسارش را دلربا کرده است.

می دانی دخترک!

این روزها به تو فکر می کنم به تو و اینکه چه می خواهی.تن خسته ات را میخواهم در بر بگیرم ..اما ...اما بدان آنقدر مخالف نظرت راجع به پسرها هستم که حاضرم تا صبح روزی که برهنه در تخت خوابم لمیده ای قانعت کنم که مشکل تو با پسر جماعت نیست..مشکل تو با خودت هست و اینکه میخواهی با خودت بجنگی...

بگذار بگذرد ، حرف ها با تو دارم..لزبین دوست داشتنی!

شنبه دهم اسفند 1387 Bad Girl | |

خوب دیگه! وقتی مار پوست می اندازه ما نندازیم؟!ما که از مار هفت خط و خال هم بدتریم!!

پنجشنبه هشتم اسفند 1387 Bad Girl | |

به جان عزیزتان هستم..فقط می دونین چیه؟!اینجا موشکلات زیاده...آدم فورصت نمی کونه وبلاگ بنویسه..و گرنه هستم...و چون هستم خواهم نوشت...

این اواخر چن تا اتفاق جالب افتاده که ممکنه خوندش براتون جالب باشه..می ذارمشون!

راستی!شنیدم امید از زهره خواستگاری کرده...راسته؟!!

ای بی جنبه!

 

سه شنبه ششم اسفند 1387 Bad Girl | |

یا : سالهاست مادرم را بغل نکرده ام

نمي دانم آخرين بار كه مادرم را بغل كردم  و او نيز بازوهايش را دورگردنم حلقه كرد تا شانه اش امن ترين نقطه ممكن براي دلتنگي هايم باشد كي بود.

آنقدر اين مساله برايم فراموش شده بود كه تقريبا برايم اهميتي نداشت وسعي مي كردم ديگر به آن فكر نكنم.چون هر قدر بيشتر به نداشته هايم فكر مي كردم بيشتر آزرده خاطر مي شدم..با فكر نكردن درباه اينكه چه چيزي ندارم حداقل اين عادم مي شد و مطمئن مي شدم كه آن چيز نيست....عدم است معدوم است و خلاصه درباره يك مساله اي كه وجود خارجي ندارد ، حرف مي زنم...

اما مساله اي چند شب پيش اتفاق افتاد كه باعث شد به اين خلا فكر كنم و خودم را آزار دهم...صادق هدايت خوب گفته است كه در زندگي هركس زخم هاي هستند كه مثل خوره روح آدمي را در انزوا مي خورند و مي تراشند...

چند شب پيش به دعوت دوستي در مراسمي حضور داشتم..در گوشه اي نشسته بودم و سعي مي كردم خلا حضور اطرافيانم را با پوست كندن ميوه ها و "ور رفتن" با استكان خوش فرم و كمرباريك چاي سپري كنم تا به فقدان خوشي هاي ديگران در جمع خانواده هايشان غبطه نخورم.

در بخشي از مراسم قرار شد به پسري تقريبا هم سن و سال خودم كادويي داده شود..پسري بود خوش سيما و خوش پوش كه توانسته بود به افتخاري براي خانواده اش دست زند.

پسر جوان از ميان جمع برخواست و روبروي جمع ايستاد لبخندي بسيار متشخصانه روي صورتش نشاند و با وقاري خاص كادوي خود را از دست ميزبان مراسم گرفت و  از آنجا فاصله گرفت..در همين حين بود كه مادرش با شاخه گلي در دست كه با خزه هايي سبز رنگ آذين شده بود به پسرش نزديك شد و او را در آغوشش گرفت...تشويق ها بسيار گرم تر از قبل نثار پسر و مادري شد كه همديگر را بغل كرده بودند و مي بوسيدند.

و در اين بين ان من بودم كه سعي مي كردم براي حفظ غرور لعنتي مردانه ام كه شده باشد و پيش دوستم بيش از اين نداشته هايم را رو نكنم حلقه اشكم را مخفي كنم..

كمي بعد در حالي كه سيگاري روشن كره بود و زير نور ماه شب نه چندان سرد ايستاده بودم اشك هايم را پاك مي كردم...

سعي مي كدم با هر پكي كه به سيگار لايت "سيمون" مي زدم يادم برود كه چه چيزهايي ندارم...سعي مي كرم نه به آن پسر و به نه آن مادر حسودي ام را نشان ندهم و به مادري فكر كنم كه سالهاست بغلش نكرده ام ، نبوسيده ام اش و او نيز با پسرش بيگانه است...

يادم هست يكبار يك اس ام اس به مادرم دادم كه شرحي چنين داشت:"Family is: Father And Mother I Love you" ...

كاش مادم مي دانست چقدر دلتنگ آغوشش هستم و چقدردلم مي خواهد پسرش ، درست مثل همان سالهاي بچگي كنارش بخوابد و از غصه هايش بگويد...اينكه....

 

سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 Pi$@li | |

مهتاب! خانه گرمی داری..برای من که بعد از ظهرها دنبال جایی برای چرت زدن کوتاه هستم هیچ جا مثل خانه تو برای من مناسب نیست..برای منی که بعد از ظهرها به آرامشی خاص نیاز دارم خانه ات بهترین مکان برای تحقق این رویاست.

مهتاب عزیز! از همان روزی که باهم آشنا شدیم خیلی زود فهمیدم که تو هم دنبال همان چیزی هستی که من هستم..اینکه کسی باشد کنارت بی آنکه تعهدی اخلاقی برایش داشته باشی و از او نیز چنین انتظاری داشته باشی.

تعهد دست و پا گیر است مهتاب!..آدم را وادار می کند نقش بازی کند..اگر ساعتی پیش ، مثلا ، دیدن کسی دلم را لرزانده باشد و مرا همیشه به این مساله تشویق کند که بروم و به او پیشنهاد دوست بدهم نمی تواند نهایتا به ایجاد یک حس تعهد آمیز بین من و دیگری بدل شود.شک ندارم که تو هم موافقی با چیزی که می گویم..

می دانی مهتاب!می خواهم تا مغز استخوان فاسد شوم..مخصوصا وقتی با توام..تا جایی فاسد شوم که لذت زندگی معصومانه برایم یک رویا شود..رویایی که به دست آوردنش برایم یک امر محال شود..امروز هم که کنارت خوابیدم این را در چشمهایت خواندم که تو هم بدت نمی آید بد باشی..فاسد باشی و تا خرخره بروی در لجن!

این روزها عصرها که خسته و آشفته از محل کارم خارج می شود به امید جایی راه می افتم که در آن نباید پاسخگوی چیزی باشم..می دانی که! آدم اگر بیش از هشت ساعت در روز به کارهایش فکر کند روزش حرام می شود.

ترجیح می دهم ساعت هایی که درخانه ات هستم به هیچ چیز مرتبط با کارهایم حتی ثانیه ای فکر نکنم.خودم را در غور حرف هایت و صحبت هایمان غرق کنم و لذت ببرم.

غذایی را که باهم می پذیم را با ولعی هرچه تمام تر بخوریم از گذشته های خوبی که داشته ایم بگوییم..نه حوصله بحث های به اصطلاح آکادمیک را دارم و نه حوصله پاسخ دادن به کارهایی که باید می کردم و نکردم.

حوصله ارایه گزارش ندارم..نه برای تو نه برای هیچ کس دیگر..دلم خوش است هر روز بعد از ناهاری که می خوریم پاسور بازی می کنیم...بی شرط بندی و بی قمار..همینطور برای سرگرمی...پاسورهایت را آنقدر روی فرش کشیده ایم که رنگ زمینه شان محو شده است.

آنقدر سر همین بازی خوش می گذرد که گفتن دارد..قیل و قال راه انداختن های الکی مان چنان جذبه ای دارد که هوس کشتی گرفتن به سرم می زند..

خلاصه اینکه مهتاب جان..با تو بودن خوشی دارد...مست کردن هایمان ، بحث های بی بنیه مان و باهم بودنمان لذتی غریب برایم دارد..لذتی که شاید از همین تعهد به بی تعهدی شکل می گیرد...

راستی!امروز قبل از اینکه من از در نیمه باز خانه ات که باز می گذاری تا من بدون جلب توجه همسایه های بیمارت وارد شوم ، گربه پشمالویی آمده بود..دیدم بغل توست و دارد لیست می زند..این هم عضو جدید خانه مان است؟!!

دوشنبه هفتم بهمن 1387 Pi$@li | |

آدم خیلی باید از خودش صبر نشون بده تا بتونه با فرسنگ ها فاصله، ارزش یه دوست رو از جوری بفهمه که انگار کنارته...اونقدر باید طاقت داشته باشه که حلاوت و گرمی یه دوست خوب رو که تو این زمونه عجیب سالم بود رو لمس کنه و دلش براش تنگ تنگ بشه..درست مثل قلب یه گنجیشک...مخصوصا هم اینکه اون آدم اونقدر واست اهمیت داشته باشه که نتونی فراموشش کنی و به یادش نباشی...

امروز دقیقا دومین سالیه من با احسان گلم دوست شدم...کسی که داره به یه کابوس خیلی شیرین تو زندگیم بدل میشه...

پارک صدف و خاطرات خوبی که داشتیم...

مرتبط:

دو سال پیش:26 دی 1385

پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 Bad Girl | |

بهترم...

در سایه تکیلا و سیگار..به جایی رسیدم!

شنبه هفتم دی 1387 Bad Girl | |

روز اول)

هم خانه ای جدیدم پسری مهربان از خود آمستردام است.چهره اش چهره یک اروپایی اصیل است.البته اینهایش برایم مهم نیست..مهم این است که روحیه اش با من سازگار است و چون خیلی زود فهمید به دود بیش از حد سیگار حساسم ، می رود و در بالکن سیگارهایش می کشد..و ترجیح می دهد مواقعی که من خانه نیستم تمرین موسیقی کند...آدم "روا"داری است کلن!

یک هفته بعد از ماندنش در خانه دعوتم کرد تا به ویلای خانوادگی شان در حومه شهر بروم.قبول کردم..خانواده خوبی دارد!

روز دوم)

مادرش چقدر شبیه مامانم است.همان شیوه راه رفتن ، همان ادا و اصول ، همان ناز و عشوه ، همان نگاه و همان آغوش..ازش خواستم یک دل سیر بغلش کنم...چقدر مهربانانه مرا بوسید و از من خواست تا شب را کنارش بخوابم..درست مثل یک دختر بچه ۱۰،۱۲ ساله کنارش خوابیدم و او مادرانه مرا نوازش می کرد.

روز سوم)

مادرش صبح سر میز صبحانه به من گفت که شب موقع خواب گریه می کردی..و بالشت خیس اشک بود...نخواستم بگویم که مدتهاست مادرم را ندیده ام و بلغش نکرده ام..نهار را باهم درست کردیم..از او خواستم بگذارد غذای ایرانی درست کنم...زرشک پلو با مرغ خوبی از آب در آمد!..همه اش می ترسیدم که خوششان نیاید!..مادرش گفت:دخترهای ایرانی دخترهای باحالی اند!

::یک اصل من درآودری می گویی:وقتی به جایی رسیدی که مردمش از مساله ای سر در نمی آورند هر طوری خواستی آن را قالبش کن!

::نتیجه گیری:من به عنوان سفیر صلح ، خیلی خوب ، روی همه دخترهای ایرانی را سفید کردم..بروید دم پیدا کنید تا با آن گردو بشکنید!!

روز چهارم)

شب قبلش دوباره بغل مادرش خوابیده بودم..آغوش گرمی دارد.بوی مادرم را نمی دهد اما مثل مامان بوی نعشه آوری دارد..مادر...چقدر این واژه را دوست دارم....خواهرش گفت:حسودیم نمی شود..مادرها همیشه مادرند...همیشه!

قرار است برویم پیک نیک..خوش گذشت..همین!

روز پنجم)

بر می گردم..کلی کار دار دارم..شب قبلش با مادرش کلی درد دل کردم...هر دویمانخسته بودیم..از زندگی اش گفت..از اینکه با چه عشقی زندگی اش را به اینجا رسانده...چرا تو ایران خیلی ها فکر می کنند اینجا عشق وجود نداره؟!..رو چه اساسی؟

روز ششم)

به پیشالی زنگ می زنم.قرار است از کاری که بهش سپرده بودم خبر بگیرم.خوش خبر اسنت گویا...پیشالی...چقدر دلم برایش تنگ شده..چقدر می خواهم بغلش کنم..چقدر دلم می خواهد باهاش خلوت کنم..

روز هفتم)

شب سختی می گذرانم..نه هم خانه ام اینجاست که کنارم باشد نه مادرش و نه عکس پیشالی.سعی می کنم به این وضع عادت کنم..کاش اینجا بودید..لااقل یک نفر از سه تایتان.

-----------

عکس تزنینی است.

جمعه پانزدهم آذر 1387 Bad Girl | |

ماییم و موج سودا ، شب تا به روز تنها / خواهی بیا ببخشا ، خواهی برو جفا کن

دوشنبه چهارم آذر 1387 Pi$@li | |

دفتر خاطرات سال قبلم را ورق می زنم...لای صفحه هایش جایی که درست همین امروز است گلبرگ خشکیده ای بیرون می زند و تاب می خورد و تاب می خورد و درست روی پایم آرام می یگرد.

کنار جایی که گل را چسبانده ام نوشته ام:تبریز-باباباغی...پاییز ۸۶

دوست هلندی ام که کنارم نشسته می خندد و می گوید:می خواهد پایت را ببوسد!می گویم:چه خزعبلاتی!فارسی می گویم که نفهمد...گل را از روی پایم بر می دارد و می گوید:به نظر می رسد مال خیلی وقت پیش است...نه؟!

می گویم خیلی وقت پیش هم نه...درست یکسال پیش.آن روزها هنوز ایران بودم...تبریز!کنارم می نشیند.پاهای ظریفش را میاندازد روی هم و خودش را به من می چسباند..سرش را می کند داخل دفترخاطراتم.

میگوید:چی چی نوشتی؟!

می گویم می خواهی بخوانم؟...می گوید آره...می خواهم بدانم قصه این گلی که پایت را بوسید چیست؟!..این دفعه هر دویمان می خندیم!!

-----

جمعه دوم آذر ۸۶

نمی دانی چه لذتی دارد اینکه بگذاری زنی که مو ندارد موهایت را شانه کند..بلند شوی با پسری که بینی اش به شکلی غریب وجود ندارد برقصی...

بگذاری دختری از بشقابت غذا بخورد و کودک جذامی را در در آغوشت پناه دهی تا مادرش به خاطر اینکه از لیوانت نوشابه خورده تنبیه نکند...

بنشینی پای حرف های پیرمردی که سالهاست از آن قریه بیرون نرفته.و به سوالاهایش از شهر جواب بدهی...آره! ارک رو خراب کردن..دارن مصلا می سازن..می گن آهنش رو از اراک آوردن که محکم باشه!...

با زن جذامی ترتیب غذا را بدهی و بگو و بخندت تو را همه آدمهای بی خیال شهر دور کند..

----

اینها را که خواندم دوستم موهایم را از جلوی صورتم کنار زد و و با زبانش قطره اشکی را که ازگونه ام پایین می آمد را مکید...گفت:باور کن این شاخه گل پایت را می بوسید..باور کن!

شنبه دوم آذر 1387 Bad Girl | |

می دانی؟!خسته ام...

 

جمعه یکم آذر 1387 Pi$@li | |

هستم اگر می روم...گر نروم نیستم!

اینکه نمی نویسم دلیلش خیلی ساده است...وقت نمی کنم.راستش را بخواهید این روزها آنقدر گرفتار زندگی شده ام که حتی میل باکسم را هم چک نمی کنم.امروز بعد از مدتها به ایمیلم سر زدم.۶۴ تا ایمیل نخوانده داشتم..جز چندتایی از که از این ایمیل های تبلیغاتی و سرورها همه اش ایمیل دوستانی بود که از غیبت صغرایم به ستوه آمده بودند..نه منحصرا در اینجا...خیلی جاها..محافل دوستی و انبوه ایمیل های بی پاسخ.

راستش را بخواهید حوصله اینجا را دیگر نداشتم..اینجا نوشتن انگیزه خاصی می خواهد...انگیزه ای از این جنس که آدم کمی ذهنش آسوده باشد.انگیزه ای مثل اینکه وقتی آدم شعرهای برایتگان را می خواند و حس و حال اغوا گرانه پیدا کند.

من هر وقت برایتگان خوانده ام دستم به نوشتن در اینجا گرم شده است..این روزها حتی سهراب هم نمی خوانم که بخواهم "آبی را گل نکنم" تا چه رسد به اینکه بگویم "بمیری اگر برایم می میرم برایت"..آنقدر درگیر کارهای خرد و ریز شده ام که یادم رفته دوستی داشته م به نام وبلاگ و نامی به نام پیشالی!

نامی که آنقدر دوستش داشتم و آنقدر بدان فخر می فروختم که برایش نقشه ها داشتم و دارم...جایی بین همه آن گرفتاری ها یک جای خیلی محشر جا خوش کرده است...

راستی...من پیشالی هستم!

چهارشنبه یکم آبان 1387 Pi$@li | |

نوشتن از تن ریسک بزرگی است..پرداختن به اندام و سخن گفتن از اجزایش در همه حال خصوصن برای زنش سخت است.مخصوصن اگر این زن ایرانی باشد و مخصوصن اگر انزوا برایش معنا یافته باشد.

اما نوشتن از تن برایم بسیار لذت بخش است..صفحه ها سیاه کرده ام که توصیفش سیرابم کند..توصیفاتی که همه اش از شیدایی تن بود به خودش..اینکه تن ، شیفته خود باشد..من راوی همین هایم..بی کم وکاست.

موقع خواب لباس نمی پوشم..لخت لخت در رختخواب غلت میزنم تا سردی لذتبخش لحاف مرا به وجد بیاورد..وقتی دستم را به تنم می مالم احساس می کنم شادمان ای غریب وجودم را سرشار از میل به قدر خود را دانستن می کند.

اما وب نگاری کردن همه این حرفها چند چیز می خواهد که مرا وادار کرد فعلن ننویسم

اولن اینکه وقتی دوست خوبم احسان سال قبل اینجا را به من هدیه داد خواستم از اروتیک بنویسم...خواستم از شکوه سکس بگویم.از شکوه عریانی و شکوه عشق بازی...شاید نتوانستم آن چیزی را که می خواهم بنویسم.

کلی با احسان بحث کردم که چه بنویسم..او هم سر هر چه بود همیشه مرا به این نکته می رساند که وبلاگ اساسا جایی است که بایدهایش را خود آدم تعیین می کند نه کسی دیگر.

فضای وبلاگ برایم خوشایند بود..بنابراین عصا به دست شروع کردم به نوشتن...نوشتن از چیزهایی که برایم سخت جذاب بود..اما واکنش آنهایی که می خواندند اگرچه برایم غریب نبود اما بعضا تکان دهنده بود.

خیلی ها فکر می کرند من یک فاحشه ام..خیلی ها..تقریبا نصف بیشتر کسانی که تا قبلا از مهاجرتم به اینجا فهمیده بودند من کجایی بودم این را به من گفتند و خیلی ها هم از من تقاضای "کار" کردند.

خیلی ها برایم نوشتند که خودم را به یک روان پزشک یا روان کاو معرفی کنم..چندتایی ایمیل داشتم از دکترهای حاذقی که به قول آنها می توانستم به مشکلم فایق ایم.مشکلی که مرا در جنون شهوت بسیار هات (HOT) و بیمارگونه می دیدند.

چند نفری هم بودند که لاس می زدند بی هیچ رد پایی و نام و نشانی برایم کامنت هایی می گذاشتند از جنس متلک های خیابانی.

راستش را بخواهید از مدتها پیش می خواستم ننویسم...اما دلم نیامد به دخترک و دخترک ها این احساس را هدیه نکنم که می خواست شبی را کنار من روی بالش بخوابد..تا من هم بدنش را لمس کنم!

راستی!چه کسی این وسط بیمار است به نظر شما؟!

جمعه بیست و ششم مهر 1387 Bad Girl | |

...

و سارا هم مادر شد..به همین راحتی!

جمعه نوزدهم مهر 1387 Bad Girl | |

در نزهت سواحل چشمان آب ات
مرغات نازپرور عصمت
آزرمگین به روی گیاهان آبزی
نشسته اند

بس آیه های پاک نجابت نوشته اند
ای خوب تر ز گل
ای پاک تر ز جان
یک شب مرا به ساحل چشم و لبت بخوان

-------------

این روزها فقط برهنه ام..روبروی اینه می ایستم و به تنم نگاه می کنم..چقدر دلم می خواهد از لذت سرشارش کنم!

یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 Bad Girl | |